داستان های از بزرگان و منابع جدید قدیم
نويسندگان
سید رضا هاشمی

پادشاه برای اینکه نفسی تازه کند از قصرش خارج شد .

 

آن شب هوا خیلی سرد بود .

 

هنگامی که داشت به قصر باز می گشت سربازی را دید که با لباسی نازکی در سرما نگبانی می دهد .

 

از سرباز پرسید : سردت نمی شود ؟

 

سرباز گفت : چرا سردم می شود اما بخاطر اینکه لباس گرم ندارم مجبور به تحملم

 

پادشاه گفت : الان به قصر می روم و می گورم برایت لباس گرم بیاورند

 

نگبان خیلی خوشحال شد و متظر ماند ، اما پادشاه وقتی داخل قصر شد یادش رفت چه وعده ای به سرباز داده است

 

صبح روز بعد جسد سرمازده سرباز را در حوالى قصر پیدا کردند

 

در حالى که در کنارش روی برف ها نوشته بود اى پادشاه من هر شب با همین لباس کم سرما را تحمل مى‌کردم

 

اما وعده لباس گرم تو مرا از پاى درآورد




 
 
[ چهارشنبه 5 مهر 1396  ] [ 9:49 PM ] [ سید رضا هاشمی ]
نظرات 0
.: Weblog Themes By Rasekhoon :.

درباره وبلاگ

آخرين مطالب
آمار سایت
كل بازديدها : 45697 نفر
كل مطالب : 769 عدد
کل نظرات : 0عدد
آخرین بروز رسانی : سه شنبه 1 اسفند 1396